![]() |
![]() |
|
|
بازهم سلام
این روزها در حال سپری شدنِ تا روزگار رو از یه فصلی به یه فصل دیگه برسونه
خب اونم داره کارش رو انجام می ده
از همه اینها که بگذریم یه چیزی هست که می خواهم نظرت را در موردش مثل بقیه چیزا بدونم
یه چیزه خیلی خیلی کوچولو
زندگی
این روزها خیلی ها ازش می گن و می شنون که آره زندگی لبخند گل شقایق است که در آن می تراود مهتاب یا زندگی لحظه زیبای بارش بارن محبت است و از این حرفا......................... حالا...
زندگی چیه و چطور تعریف می شه بماند
اینگه زندگی برای کیاست ؟ اینکه هر چیزی که درون خود حیاتی حس کرد زنده است ؟ معنی حیات که پیش درامدی برای زندگی است (البته میگن ) چیه ؟ اینکه حالا وجود حیات برای تعریف زندگی کافیه ؟ اینکه زندگی شرایط گذران این حیات (عمر ) محسوب می شه؟ خلاصه اینکه زندگی با همه بودنها و نبودنهاش چه معنی می ده ؟؟؟؟
البته یه چیزی هست
زندگی می گن برای زنده هاست اما خدا یا بسکه ما دنبال زندگی دویدیم برید این دل.............
ناشناس |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:30 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
گذر ایام انقدر تند شده که گاهی وقتا فکر نمیکنی که انقدر زمان گذشته
راستی سلام
منم توی این گذر زمانم مثل بقیه هیچ فرقی نمی کنه انگاری نمیشه اعتراضی کرد
یادم نرفته بود نامه نوشتن رو ولی خوب............................ دلم می.....................
اصلا همین دل نمیدونم تصور تو از دل چیه ؟ یا اصلا تو می دونی این دل کجاست؟ چرا با این که نمی بینیمش اما انقدر تاثیر داره تو زندگی ؟ ..................................................................................................... نه بابا دل به معنی دستگاه گوارش(معده .روده.و..) رو نمی گم ! دل به معنیه اون چیزی که به خواسته ها مربوط میشه اون که گاهی دریایی میشه و گاهی هم سخت تر از سنگ اون دل که برای بعضی ها بزرگه و برای یه عده کوچیک مثل یه گنجشک ...................
این دل کجاست و چه جوری میشه فهمیدش ؟ چطوری که یه عده می دونن کجاست وپا میذارن روش ؟ چطوریه که یه عده خوب بلدن بسوزوننش ؟ کجاست که یه عده می تونن به دست بیارنش ؟ چطوری یه عده شادش می کنن یه عده دیگه غمگین ؟ اصلا یه چیزه دیگه چطوری میشه که می گیره ؟ این دل چیه مثل اینکه چه کوچیک چه بزرگ چه دریایی چه سنگ چه... فرقی نمی کنه به اندازه خود آدما ناشناخته است ؟ به نظرت اینطور نیست ؟
ناشناس
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:0 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
از میان این همه هیاهو می گم
سلام
بازم برات نامه ای نوشتم امید وارم خسته نشده باشی و یه کمی هم وقت داشته باشی که...................
می خوام از عاطفه بگم از نمیدونم بگم ............
نه نه عاطفه به معنی اسم یه شخص نه عاطفه به معنیه .... معنیه ......
نمی دونم چی بگم بهش ! شاید یه حس شاید یه خصوصیت ولی هرچی که هست تو وجود داشتنش شکی نیست ولی اینکه برخورد آدما باهاش چگونست این یه ذره جای سوال داره
بعضی ها فکر می کنن که اون رو باید کشت ! بعضی ها هم مثل یه قدیس می پرستنش ! برای بعضی ها هم همچین سو سو نه از این ور افتادن نه از اون طرف ! یه عده هم که اصلان نمی فهمنش !
اما یه چیز جالبی که هست اینه که یه سری هم هی ازش حرف میزنن ولی نه میفهمنش نه اینکه می بیننش نه اینکه ....... با اینکه به تکرار به زبون می آرنش ولی خودشون اولین نفر اون چیزی رو که به زبون آوردن زیر پا هاشون له می کنن ... حالا می مونی که عاطفه یعنی چی ؟ چه مزه ای داره ؟ اگه خوبه چرا له میکنن ؟ اگه بده چرا مثل قدیس می پرستنش ؟ چرا برای بعض ها یه چیز وسطی نه شور شور نه بی نمک ؟ چرا........................................ هزار تا چرا و اگر می شه براش آورد اینطوری نیست؟
ناشناس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:56 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
عرض می کنم سلام
چند روزی گذشت و نشد برایت دست خطی بنویسم پوزش را بپذیر امیدوارم گذر ایام برتو خوش باشد و بهترین ها نصیبت از ننوشتن اگر بپرسی جز اینکه بگویم قلم روی کاغذ سر نمی خورد چیزی ندارم میدانم خسته شدی از اینکه هر از گاهی یک نامه به دستت می رسد و..... ولی میدانم می خوانی ...................................؟ خب چه بگویم که گذر ایام است و هر آنچه با خود دارد روزگار می گذرد و ما هم در پی آن می گذریم احوالی هم که............
راستی تا حالا شده از خودت بپرسی چرا این همه کلمه هارو ساده به کار می بریم؟ منظورم بدون توجه به معنی که میده یا اینکه به تاثیری که داره
وقتی می گیم می مونیم ولی هنوز ثانیه ای نگذشته فرسنگ ها فاصله داریم ! وقتی می گیم هستیم ولی نه جسم ونه روح نمی فهمن این چیزی که زبان گفت یعنی چی؟ وقتی می گیم فقط با تو ولی این فقط با تو توی یک ساعت گذشته بیش از صد بار در موقعیت های یکسان و برای افراد متفاوت تکرار شده ! وقتی می گیم........... نمی دونم شاید........... اما شایدی وجود نداره کلمه هارو فقط استفاده می کنیم درسته که انسان ها برای برقرار کردن ارتباط با دیگران نیازمند یک زبان هستند و این زبان از کلمات تشکیل شده ولی کلمه ها برای خودشون معنی دارن مخصوصا وقتی توی یه موقعیت قرار می گیرن شاید هزار بار بیشتر حامل پیام باشند ولی ساده از کنارشون می گذریم اینطور نیست؟
ناشناس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:0 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
با سلام دوباره خدمت تو که............
میدونم شاید خسته باشی و بی حوصله
ولی می دونی چطور میشه صداقت رو معنی کرد؟
نمی دونم !
شاید معنی اون بیش از درک و فهم ما هاست یا نه ما ها بالا تر از اون و معنی اون هستیم آخه می دونی ما از همه برتریم اما از یک نه دو نه صد نه هزار نه از میلیارد ها کلمه حرف رفتار کمتریم
خوب قبول کمتر نیستیم اما یه سوال خیلی خیلی کوچولو ................ چرا در حد بعضی از چیزها نیستیم ؟ چرا موقع درک کردن و فهمیدن و عمل کردن به خیلی از چیزا عاجز می مونیم ؟
خوب چرا حا لا انقدر جوش میاری بازم قبول ما عاجز نیستیم به قول تو نمی خوایم خودمون رو اسیر چیزای کوچیک کنیم اما چرا همین چیزای کوچیک گاهی فقط گاهی یه کمی بزرگ و غیر قابل درک میشن؟ نمی دونم چرا این همه چیز کوچیک باید مهم بشه ولی یه چیز کوچیک صداقت چه معنی میده ؟ چه شکلیه؟ چه رنگیه؟ چه بویی داره ؟ چه مزه ایه؟ چه حسی داره؟ چه...................................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولش کن انگار همونطور که گفته بودی این چیزا انقدر کوچیک و کم ارزشند که اصلا مهم نیست اینطور نیست؟
ناشناس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 8:19 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
تا حالا شده بين دو راهي قرار بگيرين ؟ رو راست بگم تا حالا با يه نمي دونم بزرگ مواجه شدين ؟ دقيقاً مثل اين مي مونه كه معني همه چيز بخواد عوض شه . . . ! مثلاً بهتون بگن تمام اين دنيايي كه توش زندگي مي كردين يه دروغِ . . . ! شما داشتين خواب مي ديدين. . . همه اش رويا بوده . . . ! فردا كه از خواب پا شدين بجاي اينكه تو بغل خانومتون باشين تو بغل يه موجودي هستين كه اصلاً نمي دونين كيه . . . بجاي اينكه رو پاهاتون راه برين و با دستاتون كارهاتون رو انجام بدين بايد رو دستهاتون راه برين و با پاهاتون كارهاتون رو انجام بدين . . . ؟!؟!؟! نمي دونم شايد مثال قشنگي نزدم ! ! ! شايد از خواب پاشين و بهتون بگن اشتباهي زندگي مي كردين ؟!؟!؟! تا همين ديشب كه خوابيدين شما موز بودين و از حالا بايد سيب باشين ، چون اصولاً شما سيب هستين و اشتباهاً فكر مي كردين كه شما موزين !! از فردا قراره تمامِ كارهايي كه تا ديروز براتون بد بوده خوب باشه و تمامِ رفتار هاي خوبتون بد !؟!؟!؟! چه حالي بهتون دست مي ده ... ؟؟؟ سعي مي كنيد عوض بشين ... !!! مثل مطالبِ قبليم نيست . . . قرار نيست حرف هاي قشنگ قشنگ بزنم . . . هر چند كه ديگه نمي دونم قشنگ هست يا نه ؟!؟!؟! ازتون كمك مي خوام . . . تمامِ دنيام خراب شده . . . بهم ثابت شده كه همش رويا بوده و حرف هاي قشنگ قشنگ . . . كاش مي تونستم دوباره بچه بشم و همه چيز و از اول ياد بگيرم . . . الآن درست يه بچه ام . . . ولي يه بچه ي وحشتناك . . . يه بچه اي كه بيست و چند ساله به دنيا اومده و داره تو جامعه و خيابوناش راه مي ره . . . مي ره دانشگاه . . . ولي مثلِ يه بچه اس و نمي دونه بايد چطور رفتار كنه . . . ! البته يه بچه هم نيستم . . . ! چون وقتي از يه بچه بخوايم كاري بكنه بدون اينكه فكر كنه صادقانه و با اعتماد به نفس كارشو انجام مي ده حتي اگه اشتباه كنه ، اگه اشتباه هم بكنه عيبي نداره چون يه بچه اس . . . ولي به اشتباه من مي خندن وقتي ندونم چطور بايد سلام كرد . . . وقتي ندونم چي خوبه . . . چي بده . . . چي . . . چي . . .چي . . . ؟!؟!؟! نمي دونم . . . نمي دونم . . . نمي دونم تونستم منظورم و بگم يا نه . . . فقط نمي دونم . . . يه نمي دونم خيلي خيلي بزرگ . . . ؟!؟!؟! نمي دونم . . . ؟!؟!؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:19 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
خسته ام خسته ام خسته ام
آخ..!
ببخشید سلام چم شده ؟ هیچی فقط موندم که چی بگم
چی بگم از اینکه نمی تونم معنی بعضی از کلمه ها رو بفهمم نه اینکه نتونم بفهمم فقط از تعداد معنی هاش و بعضی وقتا معنی نداشتن اونا گیج می شم کدوم کلمه ها؟ مثلا... یکی همین معرفت هر کسی برای خودش یه معنی داره که معرفت یعنی چی خب یعنی چی ؟ اینکه مرام یا خیال یا معرفت یا.................. نه نمیشه گفت چیه اگه بگی مرام یه جوری سوارت می شن اگه بگی خیال می گن بد بینی اگه بگی معرفت که می گن عقلت به این چیزا نمی رسه اگه بگی.....
آخرش معرفت یعنی چی ؟ تازه اگه به همون معنایی که یکی می گه هم عمل کنی تا معرفت رو ثابت کنی یا نه معنی رو مشترک کنی آخرش می گه خیلی بی معرفتی ! معرفت یعنی بودن کنار یکی با یکی کمک به یکی نه اصلا به جمعی با جمعی خب اگه بمونی هم که معرفتی که اونا می گن نمیشه جالب اینجاست که تازه یه عده تو دایره لغات با معنیشون لغتی به نام معرفت وجود نداره اصلا نمی فهمن مثل اینکه به یه بچه شش ماهه بگی سور رئالیست یا نه رئالیست یا هر ایست دیگه ای حالا می مونی معرفت یعنی چی... معنی یعنی چی ... اصلا یه معنی مشترک یعنی چی... اگه همون چیزی هم که خودت درک می کنی رو اجراش کنی برای بقیه بی معنی می شه یا اصلا پست می خوننت یا نه می دوننت فهمیدی چرا اینقدر خسته ام خسته........................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:17 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
صبح مثل يه مُرده از خواب پا مي شي نگاه مي كني ببيني امروز باد از كدوم وَر مي آد و طبق جَهش باد موها تو ميدي چپ ، راست ، بالا يا پايين ... عروسك گردان هايِ سر گردون هم از خواب پا مي شن شروع مي كنن به چَر خوندَنِت ...از اين خيابون رد نشو ، گَشت ارشاد داره ! فلان پارك نرو زَنون ِ است ...شُعارامونْ ؟ هويت ؟ اصلاً هويت چيه ؟ يه دفتر چه كه توش همون چيزي كه صِدات مي كننو نوشته ؟ يا با هاش كوپُن مي دَن ؟ هويتمون كجاست ؟ توي گاو صندوق ! اصلاً داريم ؟ يا هويت همون اسم x و يا y ِ؟رابطه هاي تنفر آور ، بايد پدر و مادرتو دوست داشته باشي فقط چون اسمشون پدر و مادرتون ِ ؟ بابات يه قاتل ِ ولي چون باباتِ دوستش داري ! اصلاً حروم زاده اي – نمي دونم چرا بازم بايد مادرتو دوست داشته باشي ؟!؟؟!؟! يا چون هويتت مثل يه قلاده تو دست اونهاست ؟!؟ ولي خودت چي ؟ تو كي هستي ؟تو اين هستي؟؟؟ داراي بابا ي xو مادر y و n خواهر و m برادر ..... محل سُكونت فِلان خيابون ......اينا كه همش ديگرونن !!!! پس خودنت چي ؟ خودت كي هستي ؟
" مي فهمم كه او هم آدم است ، براي خود كَسي است . مادر بزرگِ مَن هم هست ، بله !!! اما ، خودش هم هست . مثل پِدر و مادرم . جدا از رابطه ي پدر و مادري شان با من ، خودشان هم هستند . "به نقل از داستان سبيل اثر رابرت كودمير |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:58 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
صبح که از خواب پا شدم ، دیدم هیچ چیز و هیچ کس اطرافم نیست – هیز چیز باقی نمونده – انگار از اول هیچ چیز نبوده؛ حتّی آدم !!! ولی من که بودم ، مگه من آدم نبودم ؟ کنار تختم یه نامه پیدا کردم ، از طرف آدم :
" هی بهت گفتم بَسه، گوش نکردی گفتم به فکرِ منم باش ، گوش نکردی
من که چیز زیادی ازت نخواستم ! گفتم بیا با هم توافق کنیم ؛ تو به ظاهر می سازی که راحت تر زندگی کنی ، ولی داری خودتو از بین می بری –
مگه من چیزی غیر از زندگی کردن می خواستم ؟ منم می خواستم زندگی کنم ،لذت ببرم ، بخندم ... ولی تو اینقدر خری ، با ندونم کاری هات همه چیزو نابود کردی ...
طبیعت ، زندگی ، آدم...
گفته بودم که ؟! شایَدَم ، گفته بودیم :
خودمون ، خودمونو از بین می بریم...
دیشب که خواب بودی ، همه ی اونایی که برای راحتی خودت ساخته بودی ، ما رو با خودشون بُردن ...
فقط تو موندی ، چون تو انتخاب شدی تو انسانِ برتری
نجاتمون بده ...
آدم تاریخ : صبحِ فردایِ پایانِ دنیا "
حالا فقط من موندم، با یه دُنیا که باید نجاتِش بِدَم؛فقط نمی دونم از کجا باید شروع کرد و چطور ؟!؟!؟!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:9 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
احوالت خوب است سلام یه کمی صبر کن ! بر می گردم
می بینی من هم گرفتارش شدم یا حد اقل ازش استفاده می کنم
هر کاری رو می خوای پیش بگیری یا حین انجامش هم باشی می گن صبر کن برای چی؟ نمی دونم چرا باید صبر کرد ؟ حتما برای اینکه خیلی ها بتونن ازت جلو بیفتن ! یا حتی اگه تونستن به بهونه سد کردن راهشون از روت رد بشن ! می دونی هرکی از راه می رسه می گه صبر کن صبر برای چی برای اینکه زمان و زمانه که هر دوشون توقفی ندارن ازت فاصله بگیرن تا تو یه عقب مونده خونده بشی آره صبر کن گر صبر کنی زغوره حلوا سازیم چرا صبر شاید کسی دوست داشته باشد غوره را وقتی که غوره است بخوره و حلوا رو وقتی که حلوا است یا شاید هم نخواد هیچ کدوم رو بخوره نه باید صبر کرد باید با فکر کار کرد مگه فکر و صبر چه رابطه ای با هم دارن هرکی نمی تونه به موقع از مغزش استفاده کنه می گه اگه یه کمی صبر می کردم درست می شد صبر کن هر چیزی یه وقتی داره موقع اش که رسید خودم خبرت می کنم اگه توی ذهنشون جایی برای یاد تو نبود چی باید بشیینی تا یادش بیاد گذری هم از کوچه تو بکنه صبر کن بذار خودش بر می گرده کجا بر می گرده کسی که هیچ چیزی برای بازگشت یا حتی اومدن نمی بینه آره می گن صبر کن ولی هیچ چیز و هیچ کسی نمی گه به چه قیمتی مثال همیشگی رو نزن غوره و حلوا هر کدومشون وقتی خودشون هستن طعم خودشون رو دارن ولذت خودشون رو هیچ آفتی هم تهدیدشون نمی کنه نه اینطوری نیست صبر رو نمی کوبم ولی درسته که بشینی وصبر کنی که ............
ناشناس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:7 توسط علیرضا و ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تقدیم به آسمان جُل ها
آس و پاس ها شرح حال آسمان جُل های یک منطقه نیست ، درد نامه ای است از مردم محروم که در هر کجا باشند فقر ، فرهنگ مشابهی به آنها تحمیل کرده است. « دیگرهرگز خانه بدوشان را، میگساران بی سرپا و ما قبل گدایان که با دریافت یک پنس ممنون و مرهون می شوند به حساب نخواهم آورد ، و هرگز از اینکه اشخاص بیکار فاقد انرژی و تحرک هستند شگفت زده نخواهم شد ، مشتری سپاه رستگاری نخواهم شد ، لباس هایم را به گِرو نخواهم گذاشت ، از گرفتن آگهی هائیکه در خیا بان ها به دستم می دهند خود داری نخواهم کرد ، در رستوران های درجه یک غذا نخواهم خورد . » این برنامه آغاز زندگی من پس از تجربیاتی است که در این کتاب " آس و پاس ها " به دست آوردم . به نقل از کتاب آس و پاس ها اثر جورج اوروِل |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| پیوندها |
|
نوشته های پراکنده ی یک میرزا بنویس یک داوطلب در جامعه مدنی ایران ایمیل به خدا خلوت گاه دل ameernameh نت فالش مرد ته مانده های یک مرد طلا عقاید یک دلقک |
|
RSS
|